"نازنین بانو"فکر کردن به اینکه چه چیزی راهمان را جدا کرد
و چه چیز مضحکی میشود چیزی که به آن "دلیل" می گویم.خنده دار میشود، مسخره میشود، رنج میشود، ناراحتی میشود و عذاب میشود.و چه دردناک میشود این.گاهی نهیب به خود میزنم که واقعا تو خودت چه هستی جز ذره ای ، در چارچوب بسته، سخت، ثابت، خشک،بی روح.حرفت یادم می افتد نازنین بانوگفتی : " تو هیچ اصلی از انسان بودن را نداری"شیرین جان دوست داشتنت را دوست دارم.اصلا چرا اینگونه؟شیرین جان دوستت دارم.و می دانم که وصال ممکن نبود بانو.چه در تاریکی بودم.چند سلول
برچسب:
نویسنده: نیما شجاعی